خشع:
مصباح اللغه : خشع خشوعا إذا خضع، و خشع في صلاته و دعائه: قلبش را متوجه نماز و دعا كرد كه از خشوع زمين كه به معناى سكون و ]رامش زمين است گرفته شده
مقاييس اللغه : خشع در اصل به معناىآرامش است و زمانى به كار فته مى شود كه كسى آرام است و سر خود را به زير انداخته و از نظر معنى به خضوع نزديك است و تفاوتش در اينست كه خضوع در مورد بدن و افعالش و اقرار به خوارى مى باشد ولى خشوع فقط در مورد صوت و چشم به كار مى رود
ابن دريد گفته كه خاشع به كسى مى گويند كه به اوج خوارى افتاده و به سبب عدم كبر خم شده گفته مى شود فلانى خاشع شد ولى نمى گويند چشمش خاشع شد و خشعه قطعه اى از زمين است كه خشك و صاف است و فرق خشوع وخضوع در اين است كه خشوع كارى است كه انجام دهنده آن مى داند براى كسى فوق خودش تواضع مى كندو خشوع فقط در مورد كلام به كار ميرود وخشعت الاصوات للرحمن
- و گفته شده كه هر دو از افعال قلبى است
بعضى گفته اند خشوع همواره با خوف همراه است و همراه با تكلف وزحمت نيست و لذا به قلب نسبت داده مى شودو خضوع آرامش و فروتنى است و با خوف همراهنيست پس از افعال قلبى نيست بنابراين انسان مى تواند براى كسى اظهار خضوع كند كه او را فوق خودش نمى بيند
مفردات : خشوع يعنى اظهار خوارى كردن (الضراعه )و بيشتر استعملات آن در مورد افعال بدن است و ضراعه بيشتر در افعال قلبى استعمال مى شود
لذا گفته شده اذا ضرع القلب خشعت الجوارح
لسان العرب : خشع يخشع خشوعا و اختشع و تخشّع: چشم خود را به زمين انداخت و صداى خود را پايين آورد
و التحقيق علامه مصطفوى
در ماده خشوع يك معني وجود دارد كه آن هم حالتي است كه از نرمي و اظهار خواري و تسليم بوجود مي آيد . اين حالت ابتدا در قلب ايجاد شده و سپس در چشم و گوش آشكار مي شود زيرا چشم و گوش دو وسيله براي گرفتن از قلب مي باشند.
اما خضوع به اين معناست كه خود را متوضع و فرمانبردار قرار بدهي
پس فرق ميان خشوع و تطامن و استكانه و ركوع و ... اين است كه خشوع حالتي نفساني است كه به دنبال خود خضوع و ركوع و تطامن و ... را به دنبال دارد نه اينكه اينها معني خشوع باشد . پس لغويين خشوع را به لوازم آن (تطامن و سكون و ...)تفسير كرده اند كه اين نادرست است
چون به طهارت در جايگاه خود، كه ظرف دورتر توست، و در جامه، كه پوشش نزديكتر توست، و تن، كه پوست نزديك توست، در آمدى، از طهارت مغز و ذات خود، و آن دل توست، غافل مباش و به توبه و پشيمانى بر قصورى كه كردهاى در تطهير آن بكوش و عزم ترك را مصمّم باش، و باطن خويش را كه نظر گاه پروردگار توست پاك ساز.
و چون زشتىهاى تن خود را از ديدگان خلق به جامه پوشاندى، پس رسوائيهاى پنهان خود را كه جز پروردگارت بر آنها مطّلع نيست به خاطر آر، و پوشاندن آنها را از نفس خود بخواه، و يقين بدان كه هيچ چيز از خداوند پوشيده و پنهان نيست، و وسيله پوشاندن و كفّاره آن ترس و پشيمانى و شرم است، و فايده احضار آن در دل اين است كه لشكرهاى ترس و پشيمانى و شرم از كمينگاههاى آن بر انگيخته شود و نفس تو بدان رام و مطيع گردد و دل تو از خجالت فروتنى نمايد، و در پيشگاه خداى تعالى بايستى، ايستادن بنده گناهكار بدكردار گريخته، كه پشيمان شده به مولاى خود باز گشته در حالى كه از ترس و شرم سر بر نيارد.
امام صادق عليه السّلام فرمود: «آراستهترين لباس براى مؤمن لباس تقواست، و نرمترين جامه جامه ايمان است، خداى تعالى مىفرمايد:
وَ لِباسُ التَّقوى ذلِكَ خَيرٌ 7: 26 (اعراف، 25).
«و جامه پرهيزكارى، اين بهتر است».
و امّا لباس ظاهر، نعمتى است از جانب خداى تعالى كه آدميزادگان عورتهاى خويش بدان بپوشند، و اين لباس كرامتى است كه خداوند بدان وسيله فرزندان آدم را مخصوص گردانيده، و آن لباس مؤمنان را آلتى است براى اداى واجباتى كه بر آنان مقرّر فرموده. و بهترين لباس آن است كه تو را از خداى عز و جل مشغول نگرداند، بلكه به ذكر و شكر و طاعت او نزديك سازد، و تو را به خود بينى و ريا و خود آرايى و فخر فروشى و تكبّر و بزرگ منشى نكشاند، كه اينها از آفات دين و موجب سنگدلى است. پس هر گاه جامه خويش را مىپوشى، پوشش رحمت خدا را درباره گناهانت به ياد آر، و باطن خود را به صدق و راستى بپوشان چنانكه ظاهر خود را به لباس پوشانى، و باطن تو بايد در پرده راستين هيبت و ظاهر تو در پوشش طاعت باشد. و با ديده عبرت به فضل خداى عزّ و جلّ بنگر كه چگونه براى پوشاندن عورت ظاهر اسبابى كه لباس باشد آفريد، و درهاى توبه و انابه را براى پوشاندن عورت باطن كه گناه و اخلاق بد باشد گشود. و هيچ كس را [به سبب اطلاعى كه از كارهاى بد او دارى] رسوا مكن كه خدا بزرگتر از آن را بر تو پوشانده. و مشغول اصلاح و بر طرف كردن عيب خود باش و از حال و كار ديگران كه ربطى به تو ندارد دست بردار. و از پرداختن به كار ديگرى كه سبب تباهى و نابودى عمر توست بر حذر باش. و چنين نباشد كه با سرمايه تو ديگرى سود برد (يعنى ديگرى به عمل تو از عذاب نجات يابد، مثلا با غيبتى كه تو از ديگرى بكنى) و خود هلاك و معذّب گردى، كه فراموشى گناهان از بزرگترين عقوبتهاى الهى در دنيا و بالاترين اسباب عذاب در آخرت است. و ما دام كه بنده به طاعت خداى تعالى مشغول و در پى شناختن عيوب نفس خويش است، و آنچه را كه مايه عيب و زشتى در دين خداى عز و جل است ترك مىكند از آفات بر كنار است، و در درياى رحمت الهى فرو رفته و به جواهر فايدههاى حكمت و بيان دست مىيابد. و ما دام كه از گناهان خود غافل و از عيوب نفس خويش جاهل باشد و به نيرو و قدرت خود تكيه كند هرگز رستگار نخواهد شد.
منبع : علماخلاقاسلامى
اگر غرض از جدال خصومت و اظهار فضل و كمال باشد از ديدگاه قرآن جايز نيست، زيرا كسى كه اين گونه مجادله مىكند خود را نساخته و تزكيه نكرده و علايق مادّى و دنيوى را از خود دور نكرده است و علت اينكه در موقع احرام حج و عمره جدال تحريم شده اين است كه با فلسفه احرام كه فرو ريختن علايق مادّى و مفاخر دنيوى است منافات دارد.
قرآن مىفرمايد:
... فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِى الْحَجِّ.... 2: 197 در حج آميزش جنسى با زنان و گناه و جدال نيست....
بى شك، جدال به خاطر خصومت و تفوق جويى و برترى طلبى آثار سوئى دارد كه چند مورد را يادآور مىشويم:
ريختن آبرو:
يكى از آثار شوم جدال آن است كه آبروى انسان مىرود. بخصوص اگر طرف مقابل عيبجو و هتّاك باشد و در گفتههاى خود ادب را رعايت نكند و آنچه بر زبانش جارى شود بگويد، سر انجام، كار به بى حرمتى و توهين مىرسد.
امير مؤمنان عليه السلام مىفرمايد:
من ضنّ بعرضه فليدع المراء.«» كسى كه به آبروى خود علاقهمند است مجادله و ستيزه جويى را ترك كند.
امام صادق عليه السلام فرمود:
لا تمارينّ حليما و لا سفيها فإنّ الحليم يغلبك و السّفيه يؤذيك.«» با دو كس جدال مكن: با شخص عاقل بردبار، و با شخص نادان و كم عقل.
زيرا اوّلى بر تو چيره مىشود و دومى تو را مىآزارد.
مجادله، عامل عداوت:
امير المؤمنين عليه السلام در روايتى به اين جهت مردم را از مجادله نهى كرده كه مجادله موجب عداوت و دشمنى است. فرمود:
إيّاكم و المراء و الخصومة، فإنّهما يمرضان القلوب على الإخوان و ينبت عليهما النّفاق. [1] [1] اصول كافى، ج 2 - ص 300، حديث 1.
ذكر يك نكته در اينجا لازم است كه به طور كلى جدال بايد دور از مراء و خصومت باشد. يعنى بيان حقيقت تا حدّى لازم و جايز است كه براى تفهيم و ارشاد طرف مقابل باشد و چنانچه طرف حاضر به شنيدن نيست نبايد اصرار كرد، زيرا اصرار زياد اگر به خاطر تفهيم است در صورتى مفيد واقع مىشود كه طرف مقابل آماده شنيدن باشد، و اگر به خاطر غلبه و سركوب طرف است اين همان جدال مذموم است كه موجب خصومت و دشمنى خواهد شد.
از مجادله و ستيزهجويى بپرهيزيد، زيرا اين دو دلهاى برادران دينى را نسبت به يكديگر مكدّر مىكند و بذر نفاق را پرورش مىدهد.
به هر حال، كسى مىتواند مدّعى تواضع باشد كه آثار و علائم تواضع در رفتار و كردار و گفتار او مشاهده شود و ترديدى نيست كسى كه مىداند حق با او نيست ولى براى اثبات مطلب خود پافشارى و اصرار مىكند و مىخواهد با زور افكار و عقايد خود را به مردم تحميل كند، خصلت برترىجويى بر او چيره شده و عواقب شوم مجادله دامنگير او خواهد شد. همچنين كسانى كه در برخوردهاى اجتماعى و احوال شخصى و عبادى فروتنى از خود نشان نمىدهند نمىتوانند مدعى تواضع باشند. اين گونه افراد در ميان مردم محبوبيت ندارند و سرانجام در زمره مستكبران محشور خواهند شد.
منبع : نقطههاىآغازدراخلاقعملى
اسلام به طور كلى از جدال نهى نكرده است بلكه در مواردى از قرآن به پيامبر امر مىكند كه با مردم مجادله كند، زيرا بحث و گفتگو در مسائل به خاطر ارشاد و راهنمايى مردم لازم و ضرورى است و چه بسا افرادى كه در اثر اين گونه مجادله و مباحثه توانستهاند عدّه زيادى را به خير و سعادت دعوت كنند و از گمراهى نجات دهند.
قرآن كريم مىفرمايد:
ادْعُ الى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ انَّ رَبَّكَ هُو اعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ 16: 125. با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها با طريقى كه نيكوتر است استدلال و مناظره كن. پروردگار تو از هر كسى بهتر مىداند چه كسانى از طريق او گمراه شدند و چه كسانى هدايت يافتهاند.
و در مورد ديگر مىفرمايد:
وَ لا تُجادِلُوا اهْلَ الْكِتابِ الا بِالَّتى هِىَ احْسَنُ الا الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا امَنّا بِالَّذى انْزِلَ الَيْنا وَ انْزِلَ الَيْكُمْ وَ إلهُنا و إلهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ 29: 46. با اهل كتاب جز با روشى نيكوتر مجادله نكنيد مگر كسانى از آنها كه مرتكب ظلم و ستم شدند، و به آنها بگوييد ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده ايمان داريم، معبود ما و شما يكى است و ما در برابر او تسليم هستيم.
بنابر اين، مجادله مطلقا مذموم نيست و قرآن كريم از گفتگو و بحثهاى منطقى نهى نكرده بلكه بحث و جدالى مذموم و نا پسند است كه سركوبگرانه و همراه با فرياد و جنجال و خشونت باشد و سر انجام به هتك حرمت و ريختن آبروى مردم منتهى شود، وگر نه در صورتى كه هدف از بحث و مجادله برترى جويى نباشد بهترين راه براى روشن شدن حقايق خواهد بود.
در روايات اسلامى مطالب زيادى پيرامون مناظرات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليهم السلام با مخالفان آنان به چشم مىخورد كه با مراجعه به احتجاجهاى آنان حقيقت مطلب روشن مىشود. گذشته از اين، ائمه معصومين عليهم السلام به اصحاب و پيروان خود (كسانى كه قدرت علمى داشتند) دستور مىدادند كه بروند و با مخالفان مناظره كننده و به بحث و گفتگو بپردازند و اين خود دليلى بر اين است كه مجادله به طور كلى از نظر اسلام مذموم و ناپسند نيست.
راغب اصفهانى در مفهوم لغوى آن مىگويد:
الجدال المفاوضة على سبيل المنازعة و المغالبة واصله من جدلت الحبل اى احكمت فتله. جدال عبارت است از بحث و گفتگويى كه به منظور كوبيدن طرف و غالب شدن بر او صورت مىگيرد و علت اينكه به اين گونه مباحث مجادله مىگويند اين است كه دو نفر در برابر يكديگر به بحث و مشاجره مىپردازند تا هر كدام فكر خود را بر ديگرى تحميل كند. و ريشه كلمه «جدال» از «جدلت الحبل» (طناب را محكم تابيدم) گرفته شده است، چون كسى كه چنين سخن مىگويد مىخواهد ديگرى را با سخن و رأى خود بپيچاند تا در نتيجه طرف مقابل با زور از افكار و عقايد خود دست بردارد.
و اما مفهوم اصطلاحى جدال آن است كه انسان از مسلّمات طرف عليه او بهرهبردارى كند، يعنى در مقام استدلال از مقدماتى كه طرف قبول دارد استفاده كند كه اين روش براى اقناع يا اسكات طرف مقابل بسيار مؤثر است و چنانچه كيفيت برخورد در اين گونه استدلال، متين و خوب باشد همان جدال احسن است كه قرآن آن را تحسين كرده.
مجادله از موضوعاتى است كه بسيارى از مردم به آن مبتلا هستند و در ابعاد مختلف آن مىتوان به تفصيل سخن گفت، اما با رعايت اختصار تا آنجا كه از اصل بحث خارج نشويم در اين مورد گفتگو مىكنيم.
در برخی اظهار نظرها اسلام با زمان تفسیر می شود . مثلا برخی می خواهند اسلام را یا حقوق بشر تفسیر کنند که این خود اشتباهات بزرگی را در تفسیر دین به دنبال دارد. البته واضح است که این اشتباهات از کسانی رخ می دهد که آشنایی زیادی به مبانی اسلامی ندارند . باید گفت که این اسلام است که برای هر زمانی برنامه دارد که البته این مطلب با فهم دقیق خاتمیت واضح می شود . مطلب دیگری که به حل این مسئله کمک می کند کلی بون تعلیمات اسلامی است که سبب شده تا دغدغه های هر زمان را زیر چتر خود قرار دهد . توضیح اینکه احکام اسلام در هر زمینه بیانگر مبانی و اصول الهی است نه اینکه بیانگر واقعی جزئی فافهم و اغتنم
خداوند متعال در قرآن مىفرمايد:
رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ. 98: 8 ترجمه: خدا از آنان خشنود است و آنان از خدا خشنودند، و اين (مقام) براى كسى است كه از خدايش بترسد.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
انَّما يَخْشَى اللَّهُ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءَ. 35: 28 اين است و جز اين نيست كه از خدا تنها بندگان دانشمند خوف دارند.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ. 3: 28 و خدا شما را از خودش بر حذر ميدارد.
و باز مىفرمايد:
اتَّقُوا اللّهَ حقَّ تُقاتِهِ. 3: 102 آن چنان كه بايست و شايسته است از خدا پروا گيريد.
و مىفرمايد:
و اخْشَوْنىْ. از من بترسيد.
و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيده است كه فرمود:
رأس الحكمة مخافة اللّه. رأس حكمت خوف از خدا است.
و روايت شده كه:
من عرف اللّه خاف اللّه و من خاف اللّه سخت نفسه عن الدّنيا.
آن كس كه خدا را بشناسد از او ميترسد و آن كس كه از خدا بترسد خويشتن را بدنيا ارزان نفروشد.
و روايت شده كه:
انّ من العبادة شدّة الخوف من اللّه.
از جمله عبادات شدت خوف از خدا است.
و روايت شده كه:
انّ حبّ الشّرف و الذّكر لا يكونان في قلب الخائف الهارب آن كس كه خائف و بيمناك است دوستدار شرف و نام آورى نخواهد بود.
و روايت شده كه:
انّ المؤمن بين مخافتين: ذنب قد مضى، لا يدرى ما صنع اللّه فيه و عمر قد بقى لا يدرى ما يكسب له فيه من المهالك فهو لا يصبح الا خائفا و لا يصلحه الا الخوف.
مؤمن بين دو خوف است، يكى ترس از گناهى كه از او سر زده و نميداند خدا با او چه معامله ميكند. و ديگر عمرى كه از او باقى مانده و نميداند كه در آن چه مهالكى براى او پيش خواهد آمد، پس او پيوسته بيمناك است و صلاح حال او جز در خوف نيست.
و روايت شده كه:
لا يكون المؤمن مؤمنا، حتّى يكون خائفا راجيا، و لا يكون خائفا راجيا حتّى يكون عاملا بما يخاف و يرجو.
مؤمن، مؤمن نيست مگر اينكه بيمناك، و اميدوار باشد، و بيمناك و اميدوار نيست مگر اينكه از آنچه از آن مىترسد دورى گزيند و بدانچه اميدوار است عمل كند.
و روايت شده كه:
من خاف للّه اخاف للّه منه كلّ شيء و من لم يخف.
اللّه اخافه اللّه من كلّ شيء.
هر كس كه از خدا بترسد خدا همه چيز را از او مىترساند، و آن كس كه از خدا نترسد خدا او را از همه چيز بيمناك مىسازد.
و امام صادق عليه السّلام به اسحاق ابن عمار فرمود:
يا اسحاق خف اللّه كانك تراه و ان كنت لا تراه فانّه يراك، فان كنت ترى انّه لا يريك فقد كفرت و ان كنت تعلم انّه يريك ثمّ برزت له بالمعصية فقد جعلته من أهون الناظرين إليك.
اى اسحاق آن چنان از خدا بترس كه گويا او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى او تورا مىبيند، پس اگر چنين مىپندارى كه او تو را نمىبيند بتحقيق كافر شدى، و اگر بدانى كه او تو را مىبيند و با علم به اين مطلب او را معصيت كنى او را از هر بينندهاى پستتر به حساب آوردهاى.
أسرارالصلاة ص : 204
پنجم آنكه: فريب نفس خود را نخورد، و اعمال و افعال خود را حمل بر صحت نكند، و در طلب عيوب خود «استقصا» و سعى نمايد، و به نظر دقيق در تجسّس خفاياى معايب خود بر آيد، و چون به چيزى از آنها بر خورد، در ازاله آنها سعى كند، و بداند كه هر نفسى عاشق صفات و احوال خود است، و به اين جهت اعمال و افعالش در نظرش جلوه دارد، و بدون تأمل و باريك بينى به عيوب خود بر نمىخورد، بلكه اكثر مردم از عيوب خود غافلاند، و خارى كه به پاى كسى رود زود مىبينند، ولى شاخ درختى را در چشم خود بر نخورند.
پس، طالب سعادت و سالك راه نجات را لازم است كه: از اصدقا و دوستان خود تفحص معايب خود را نمايد، و برايشان است كه او را مطلع سازند. بهتر آنكه يكى از دوستان مهربان را از ميان ايشان اختيار كند، و با او عهد نمايد كه مراقب احوال او باشد، كه او را از معايب او خبردار كند، و چون او را بر عيبى آگاه سازد شاد و خوشحال گردد، و از او منت پذيرد و در صدد دفع آن برآيد، تا آن صديق را اعتمادى به او به هم رسد، و چنان داند كه نيكوترين هديه در نظر او عيبى از عيوب اوست ، و ليكن اين چنين دوستى «عزيز الوجود» است، چون اغلب دوستان از خوشآمد گويى و اغراض فاسده خالى نيستند، و بسا باشد كه: بسيارى از غلطها در نظر غلط بينان هنر نمايد، و بعضى هنرها نزد ايشان عيب باشد. و بسا باشد كه: نفع دشمن در اين خصوص بيشتر باشد، زيرا كه دوست در مقام اظهار عيوب كم بر مىآيد، بلكه، چون نظر او نظر دوستى است گاه هست به عيوب او بر نمىخورد، و از اينجا گفتهاند:
و عين الرضا عن كل عيب كليلة و لكن عين السخط تبدى المساويا يعنى: «چشم دوستى و رضامندى از ديدن عيوب كند است، و ليكن ديده دشمنى اظهار بديها را مىكند».
پس دانا كسى است كه چون دشمنان او عيبى از او را ظاهر كنند، در مقام [1] امام صادق - عليه السلام - فرمودهاند: «أحبّ إخوانى إلىّ من أهدى إلىّ عيوبى». يعنى: «عزيزترين برادران دينى من، كسى است كه عيبهاى مرا به عنوان هديه، براى من بيان كند». ،
شكرگزارى ايشان بر آيد و چاره دفعش كند.
و از جمله چيزهايى كه در اين باب نافع است آن است كه: ديگران را آئينه عيوب خود كند، و آنچه از ايشان سرزند تأمل در قبح و حسن آن كند، و به قبح هر چه بر خورد بداند كه چون آن عمل از خود او نيز سر زند قبيح است، و ديگران قبح آن را بر نمىخورند، و پس سعى در ازاله آن كند. و طالب سعادت را واجب است كه در آخر هر شبانه روزى محاسبه اعمال و افعال خود را كند و آنچه از او سر زند به نظر در آورد، دفتر اعمال آن روز و شب را گشوده سراپايش را مرور كند، و تفحص نمايد از آنچه از او صادر شده، پس اگر بدى از او به وجود نيامده، و فعل قبيح از او سرنزده حمد خدا را به جا آورد، و شكر توفيق او را نمايد، و اگر مرتكب قبيحى شده باشد، با نفس خود عتاب كند و خود را ملامت كند و توبه و انابه نمايد.
چهارم آنكه: احتراز كند از آنچه باعث تحريك قوه شهويه يا غضبيه مىشود. و چشم را محافظت نمايد از ديدن آنچه غضب يا شهوت را به هيجان مىآورد. و گوش را نگاهدارد از شنيدن آنها. و دل را ضبط كند از تصوّر و تخيّل آنها، و بيشتر سعى درمحافظت دل نمايد و خيال آنها را در خاطر خود راه ندهد، زيرا كه: از تصور و خيال آتش، شوق و شعله غضب تيز مىگردد، آنگاه سرايت به اعضا و جوارح مىكند، و مجرد ديدن يا شنيدن، بدون اينكه دل را مشغول آن كند چندان تأثيرى ندارد. و كسى كه اين دو قوه را از هيجان محافظت ننمايد، مانند كسى است كه شير درنده يا سگ ديوانه يا اسب سركشى را رها كند، و بعد از آن خواهد كه خود را از آن خلاص كند.
کتاب شریف معراج السعاده
خداوند متعال در طول تاريخ پيامبران زيادي را براي هدايت بشر و برگشت به فطرت ايشان برگزيد . پيامبران الهي در راه تبليغ دين و فرهنگ ديني موانع زيادي در پيش داشته اند وتوهين و تمسخر كج انديشان را تحمل كرده اند . قرآن نمونه هايي ازتوهين هاي ايشان را به پيامبر عظيم الشان مسلمانان به تصور كشيده است . ( مثلا تهمت به مجنون بودن پيامبر و ... ) .
البته اين توهين ها را كافران ملحد مي كردند نه مسلمانان يا مدعيان مسلماني . ولي متاسفانه چند سالي كه برخي از مسلمانان هم در كشور اسلامي و شيعه نشين ايران با ابزارهايي مانند آزادي بیان ،لجام گسيخته و به مقدسات يكي پس از ديگري توهين مي كنند .
علماء نيز در اين ميان از توهين هاي اين سبك مغزان بي بهره نبوده اند . متاسفانه برخي در شهرستان مذهبي كازرون با نوشتن مطالبي (كه در هفته نامه بيشابور) به چاپ رسيده از پيشينيان خود تاسي كرده و لب به توهين به برخي از علماي بزرگ مذهب تشيع گشوده اند . البته اگر در اين ميان به سخنان تحريف شده متسك شده اند فقط به اين هدف بوده كه ستري باشد بر غرضشان .
اميدوارم كه ديگر شاهد اينگونه هتك حرمة ها در شهر عزيزمان نباشيم و الا ...
آنكه: پيوسته مراقب احوال و متوجه اعمال و افعال خود باشد، و هر عملى كه مىخواهد كرده باشد، ابتدا در آن تأمل كند، تا خلاف مقتضاى حسن خلق از او سر نزند، و اگر احيانا امرى از او به ظهور آمد كه موافق صفات پسنديده نيست، نفس خود را تأديب كند، و در مقام تنبيه و مؤاخذه آن بر آيد. به اين طريق كه: اول خود را سرزنش و ملامت كند، و بعد از آن متحمل امورى شود كه بر او شاقّ و ناگوار است.
همچنان كه اگر كام خود را شيرين كند به لقمهاى كه نبايد از آن بخورد، مذاق را تلخ سازد به روزه داشتن، و اگر غضبى بيجا از او در واقعهاى سرزند، مؤاخذه كند خود را به صبر كردن در واقعه ديگر و اشدّ از آن، يا خود را در معرض اهانتى در آورد كه نفس را تحمل آن گران بوده باشد، و يا تلافى آن را به نذر و تصدق و امثال آن نمايد.
و زنهار، كه در هيچ حال از خود غافل نشود، و از جدّ و جهد در كسب صفات نيك يا حفظ آنها باز نماند، و اگر چه چنان داند كه در اخلاق حسنه به مرتبه اعلى رسيده، زيرا كه غفلت موجب كسالت است، و به سبب كسالت، فيض، [عالم قدس] منقطع مىشود و ابواب فيوضات بسته مىگردد.
اندر اين ره مىخروش و مىخراش تا دم رفتن دمى غافل مباش و از سعى و جهد «يوما فيوما» نفس را صفات تازه حاصل، و هر لحظه او را ترقى در مرتبه كمالات و صعود به معارج سعادات هم مىرسد به مرتبهاى كه پرده طبيعت از پيش بصيرت او برداشته مىشود، و محل اسرار ملك و ملكوت، بلكه محرم خلوت جبروت مىگردد. و بايد در امور دنيا و متعلقات اين عاريت سرا زياده از قدر ضرورت سعى نكند، و بيش از قدر لازم ملتفت آنها نشود، و خود را به مشقات سرمد گرفتار نسازد.
آرى چه شقاوتى از آن بالاتر، كه كسى جوهر گرانمايه از عالم قدس را صرف تحصيل «خزف»«» پارهاى چند در ظلمتكده دنيا نمايد، و يوسف كنعان تجرد«» را به بهاى كلاف [1] پيره زالى فروشد. يا متاعى را كه ثمنش ملك ابد باشد به ازاى خشت و خاكى دهد، و سرمايهاى را كه سودش پادشاهى سرمد باشد بر سر خاك و خاشاكى نهد.
دوم آنكه: هميشه مواظب اعمالى باشد كه از آثار صفات حسنه است، و خواهى نخواهى نفس را بر افعالى وا بدارد كه مقتضاى صفتى است كه طالب تحصيل آن، يا در صدد محافظت بقاى آن است، مثل كسى كه خواهد محافظت ملكه سخاوت وجود را نمايد، يا آن را تحصيل كند، بايد پيوسته اموال خود را به موافق طريقه عقل و شرع به مستحقين بذل نمايد، و هر وقت كه ميل خود را به بخل و امساك بيابد نفس خود را در مقام عتاب در آورد. و كسى كه در مقام حفظ صفت شجاعت يا در صدد كسب آن باشد، بايد هميشه قدم گذارد در امور هولناك و احوال خطرناك، كه عقل و شرع از آنها منع نكرده باشد، و چون آثار جبن در خود مشاهده كند با خود در قهر و جنگ بوده باشد، و اين به منزله رياضت بدنيه است، كه از براى دفع امراض بدن يا حفظ صحت آن به كار مىرود.
کتاب شریف معراج السعاده
بدان كه:
لازم است از براى طالب پاكى نفس از اوصاف رذيله، و آرايش آن به صفات جميله، اجتناب از چند چيز:
اول: اجتناب از مصاحبت بدان و اشرار را لازم داند. و دورى از همنشينى صاحبان اخلاق بد را واجب شمارد، و احتراز كند از شنيدن قصهها و حكايات ايشان، و استماع آنچه از ايشان صادر شده و سرزده. و با نيكان و صاحبان اوصاف حسنه مجالست نمايد، و معاشرت ايشان را اختيار كند، و كيفيت سلوك ايشان را با خالق و خلق ملاحظه نمايد. و از حكايات پيشينيان و گذشتگان از بزرگان دين و ملت و راهروان راه سعادت مطلع شود، و پيوسته استماع كيفيت احوال و افعال ايشان را نمايد، زيرا كه: صحبت با هر كسى مدخليت عظيم دارد در اتصاف به اوصاف و تخلق به اخلاق او.
نار خندان باغ را خندان كند صحبت نيكانت از نيكان كند چون طبع انسان دزد است، و آنچه را مكرر از طبع ديگر مىبيند اخذ مىكند. و سرّ اين آن است كه: از براى نفس انسانى چندين قوه است، كه بعضى مايل به خيرات و فضايل، و بعضى مقتضى شرور و رذايل هستند، و پيوسته اين قوا با يك ديگر در مقام نزاع و جدالاند، و از براى هر يك از آنها كه اندك قوّتى حاصل شد و جزئى معينى به هم رسيد، بر آن ديگرى به همانقدر غالب مىشود. و نفس را مايل به مقتضاى خود مىكند.
و شكى نيست كه: مصاحبت با صاحب هر صفتى و شنيدن حكايات و افعال او و استماع قصص احوال او باعث قوّت مقتضى آن صفت مىشود، و به اين سبب كسانى كه بيشتر اوقات با هم، همنشين هستند، يا در اغلب از منه به جهت اجتماعى كه با يكديگر دارند - مانند شاگردان يك استاد يا بندگان يك مولى و امراى يك پادشاه - غالب آن است كه اخلاق ايشان «متلائمه»، و اوصاف ايشان متناسبه هستند، بلكه چنين است در اهل يك قبيله يا يك شهر.
و ليكن، چون اكثر قواى انسانيه طالب اخلاق رذيله است، انسان زودتر مايل به شر مىشود، و ميل او به صفات بد آسانتر است از ميل به خيرات. و از اين جهت است كه گفتهاند: تحصيل ملكات ارجمند به منزله آن است كه از نشيب به فراز روند، و كسب صفات ناپسند چنان است كه از فراز به نشيب آيند. و اشارت به اين است آنچه حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمودهاند:
«حفّت الجنّة بالمكاره و حفّت النّار بالشّهوات»«» يعنى: «رسيدن به درجات بهشت به كشيدن جامهاى ناگوار منوط، و دخول آتش جهنم به ارتكاب خواهشهاى نفسانى مربوط است».
کتاب شریف معراج السعاده
فصل در تعريف غيبت است
بدان كه فقها، رضوان اللّه عليهم اجمعين، از براى «غيبت» تعريفهاى بسيارى كردند كه بيان آنها و مناقشه در طرد و عكس هر يك خارج از وظيفه اين اوراق است مگر به طور اجمال .
شيخ محقق سعيد شهيد در كشف الريبة مىفرمايد از براى آن دو تعريف است: اوّل - و آن مشهور بين فقهاست -: هو ذكر الإنسان حال غيبته بما يكره نسبته إليه، ممّا يعدّ نقصانا في العرف بقصد الانتقاص و الذّمّ.» و الثانى: «التّنبيه على ما يكره نسبته إليه... الخ حاصل معنى آن است كه «غيبت عبارت است از ذكر كردن انسان را در حال غايب بودنش به چيزى كه خوش آيند نيست نسبت دادن آن را به سوى او، از چيزهايى كه پيش عرف مردم نقصان است، به قصد انتقاص و مذمت او.» و حاصل معنى دوم آن است كه «آن عبارت است از آگاهى دادن بر چيزى كه چنين باشد.» و تعريف دوّم اعم است از اوّل در صورتى كه «ذكر» به معنى قول باشد، چنانچه متفاهم عرفى است، زيرا كه «تنبيه» اعم است از قول و كتابت و حكايت، و غير آن از ساير طرق تفهيم. و اگر «ذكر» اعم از قول باشد، چنانچه مطابق لغت است، مرجع هر دو تعريف به يك امر برگردد، و مفاد اخبار نيز دلالت بر اين دو تعريف دارد.
مثل ما في مجالس الشيخ في حديث أبي الأسود، في وصيّة النبيّ، صلّى اللّه عليه و آله، لأبي ذرّ، رضوان اللّه عليه. و فيه: قلت: يا رسول اللّه، ما الغيبة؟ قال: ذكرك أخاك بما يكره. قلت: يا رسول اللّه، فإن كان فيه الّذي يذكر به؟ قال: اعلم، أنّك إذا ذكرته بما هو فيه، فقد اغتبته، و إذا ذكرته بما ليس فيه، فقد بهتّه.«» حضرت ابى ذر گويد: «گفتم اى رسول خدا، چيست غيبت؟ فرمود: «ذكر تو است برادر خود را به چيزى كه مكروه است.» گفتم: «يا رسول اللّه، اگر باشد در او آنچه ذكر شده، غيبت است؟» فرمود: «اگر باشد غيبت است، و اگر نباشد تهمت است».
و در نبوى مشهور وارد است: هل تدرون ما الغيبة؟ فقالوا: اللّه و رسوله أعلم.
قال: ذكرك أخاك بما يكره... الخ و اين برگشت كند به معنى اوّل، بنابر متفاهم عرفى معنى «ذكر»، يا معنى دوم، بنابر اعميّت «ذكر» از قول. و غايب بودن برادر را نفرمود، زيرا كه از مفهوم غيبت معلوم بوده و محتاج به ذكر نبوده. و برادر نيز معلوم «آيا مىدانيد غيبت چيست؟» گفتند: «خدا و رسولش بهتر مىدانند.» گفت: «ياد كردن تو است برادر خود را به چيزى كه خوش ندارد است كه برادر ايمانى است نه نسبى. و ما يكره عبارت است از چيزهايى كه نقصان عرفى است.
و «قصد انتقاص و مذمت» گرچه در حديث شريف ابى ذر، و نبوى مشهور، مذكور نيست، و ليكن از فحواى كلام متفاهم مىشود، بلكه صدر روايت ابى ذر دلالت بر آن [دارد] و مستغنى از ذكر بوده، زيرا كه در صدر روايت است: الغيبة أشدّ من الزّنا. قلت: و لم ذاك يا رسول اللّه [صلّى اللّه عليه و آله]؟ قال: لأنّ الرّجل يزني فيتوب إلى اللّه فيتوب اللّه عليه، و الغيبة لا تغفر حتّى يغفرها صاحبها... ثمّ قال: و أكل لحمه من معاصى اللّه. از اين دو جمله معلوم شود كه با قصد انتقاص مقصود است، و الا اگر تلطفا و ترحما ذكرى از غير شود، معصيت او نيست تا محتاج به آمرزش شود، و اكل لحم او نيست.
و اعميّت غيبت از ذكر قولى نيز معلوم شود از روايت عايشه قالت: دخلت علينا امرأة، فلمّا ولّت، أومأت بيدي أنّها قصيرة فقال، صلّى اللّه عليه و آله:
اغتبتها. عايشه گويد: «يك زنى پيش ما آمد، چون رو برگرداند، به دستم اشاره [كردم] كه كوتاه قامت است. رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله، فرمود كه غيبت او را كردى».
بلكه عرف از نفس اخبار غيبت خصوصيّت تلفظ را نمىفهمد، بلكه آن را از جهت افهام نوعى مورد حرمت مىداند، يعنى، اختصاص تلفظ به «ذكر» از باب اين است كه غالبا غيبت با تلفظ واقع مىشود، نه از جهت خصوصيت آن است.
باقى ماند يك مطلب. و آن اين است كه از اطلاق بسيارى از اخبار معلوم مىشود كه كشف سرّ مؤمنين حرام است. يعنى، عيوبى كه از مؤمنين مستور و مخفى است، چه خلقى يا خلقى يا عملى باشد، حرام است اظهار آن را و افشا آن را، چه شخص متصف راضى به آن باشد يا نه، و چه قصد انتقاص در كار باشد يا نباشد. ولى از ملاحظه مجموع اخبار استفاده مىشود كه قصد انتقاص دخيل در حرمت است، مگر آنكه نفس عمل از امورى باشد كه ذكر آن و اشاعه آن محرّم شرعى باشد، چون معاصى خدا كه صاحب معصيت نيز نمىتواند اظهار آن كند و از جمله اشاعه فاحشه است. و اين مربوط به حرمت غيبت نيست. و بعيد نيست اظهار مستورات مؤمنين در صورت عدم رضايت آنها نيز محرّم باشد، و لو قصد انتقاص در كار نباشد.
آية الله هاشمي رفسنجاني و ولايت فقيه
بحث ولايت فقيه يكي از مباحث مهم فقه اسلامي است كه فقهاي شيعه در اين مبحث نظرات گوناگوني را پذيرفته اند الا اينكه همه (طبق ما بخاطري القاصر)در يك مطلب اتفاق نظر داشته و آن اينكه بحث ولايت فقيه ريشه الهي دارد نه انتخابي ، همانطور كه نسبت به جانشينان پيامبر همه قائل به نصب الهي مي باشند .
يكي دو ساله اخير در مورد نظر آية الله هاشمي رفسنجاني در مورد ولايت فقيه حرفهاي زيادي زده شد كه همراه با بي انصافي هايي در مورد ايشان بود و افراد زيادي را متاثر و متاسف كرده بود . (از جمله نگارنده) .
مهمترين دغدغه اين بود كه آيا ايشان قائل به نظريه انتخاب مي باشد يا نه ؟ چون طبق اين نظريه اصل و ريشه ولايت فقيه مورد حمله قرار مي گرفت . از طرفي بعضي الفاظ هم كه در اين بحث مطرح مي شود مشترك لفظي (يعني يك لفظ چند معني) است و مخاطبان را به اشتباه مي اندازد .
در اين ميان بعضي (يا طبق برداشتي كه از بعضي عبارتهاي آقاي هاشمي داشتند يا غرضورزانه ) بعضي از عبارتها را از ميان مصاحبه هاي ايشان بيرون كشيده و مورد نقد قرار دادند و از آن اين استفاده را كردند كه ايشان قائل به نظريه انتخاب مي باشد . (كه اين همان مغالطه حذف است ) .
اعتراف
اعتراف مي كنم كه بنده هم تحت تاثير اين نوشته ها قرار گرفتم و نا خواسته به ايشان تهمت زدم . در حالي كه وقتي اصل مصاحبه هاي ايشان را در وبلاگ توحيد خواندم به اشتباه خود پي بردم .
غفرالله لنا
حضرت آیة الله فاضل لنکرانی :
هر عملی موجب وهن مذهب شود جائز نیست
حضرت آیة الله صافی گلپایگانی :
در موردی که موجب وهن مذهب شود از آن خود داری گردد .
حضرت آیة الله بهجت :
اگر موجب وهن مقدسات شود جائز نیست .
حضرت آیة الله مکارم شیرازی :
عزاداری اهل بیت علیه السلام از افضل قرباتست ولی کارهایی که نوشته اید مناسب این مراسم نیست و موجب وهن مذهب می شود .
حضرت آیة الله سیستانی :
مجالس عزاداری برای تعظیم شعائر اسلامی است و باید به صورتی واقع شود که تعظیم معصومین بالاخص ابا عبدالله علیه السلام و اظهار حزن و شیون بر مصائب وارده باشد .
۱. به چند طریق از رسول الله نقل است که : گناه غیبت از زنا بدتر است . زیرال زنا کننده اگر توبه کند خدا او را می آمرزد. لیکن غیبت کننده را نمی آمرزد ، مگر شخص غیبت شده او را ببخشد .
۲. پیامبر اکرم فرمود : کسی که از مومنی غیبت کند به آنچه در اوست ، خداوند بین او وآن مومن در بهشت جمع نخواهد کرد . و کسی که غیبت کند از مومنی به چیزی که در او نیست ، عصمت دینی بین آندو پاره می شود . پس غیبت کننده از آن مومن جدا می شود و همیشه در جهنم است و بد جایگاهی است .
۳. حضرت صادق علیه السلام فرمود : غیبت بر هر مسلمانی حرام است و جز این نیست که غیبت می خورد و از بین می برد حسنات را ، مانند ازبین بردن آتش هیزم را .
شیخ انصاری می فرماید : مراد از جمله خوردن غیبت ، حسنات را . یا این است که غیبت کارهای خیری را که انسان بجا آورده است ، همه را باطل می سازد . یا اینکه عقابش بیشتر از ثوابهای گذشته است یا اینکه حسناتش در نامه اعمال کسی که غیبت او را کرده نوشته می شود .
۴. روزی رسول خدا بر منبر برآمدند و خطبه ای در نهایت بلندی خواندند (به نوعی که زنان در خانه هال آواز آن سرور را شنیدند ) و فرمودند : ای گروهی که به زبان ایمان آورده اید و دل شما از ایمان خالی است غیبت مسلمین را نکنید و عیبجویی ایشان ننمایید که هر که عیبجویی برادر خود کند خدا عیب او را ظاهر می سازد ، اگر چه اندرون خانه خود باشد .
دو کتاب شریف معراج السعاده و گناهان کبیره
آیه الله العظمی خامنه ای
پوشیدن لباس سیاه در عزای اهل بیت خصوصا سید الشهدا برای تعظیم شعائر و به عنوان اظهار تاثر مستحسن است و در فرض سوال کراهت ندارد .
حضرت آیه الله تبریزی
پوشیدن لباس سیاه در عزای اهل بیت از تعظیم شعائر مذهب اهل بیت است ، و مستحب است و ثواب بر آن مترتب است .
پوشیدن لباس سیاه در سوگ ائمه هدی مکروه نیست بلکه به عنوان اظهار حزن واندوه برای آن بزرگواران راجح است و کراهت در سایر مواقع هم ثابت نیست .
حضرت آیه الله بهجت
در فرض سوال خیر .
حضرت آیه الله فاضل لنکرانی
چون از مصادیق تعظیم شعائر است واجد رجحان شرعی می باشد و عملا بزرگانی چون مرحوم آیه الله العظمی بروجردی (ره) در روز عاشورا از قبای سیاه استفاده می کردند .
حضرت آیة الله مکارم شیرازی
با توجه به اینکه لباس مشکی در عزای اهل بیت تعظیم شعائر الهی محسوب می شود اشکالی ندارد و مکروه نیست .
۲. بهترین دوستم کسی است که پیشنهاد به حوزه آمدن را به من داد ، البته اگر همین یک پیشنهاد هم بود کفایت می کرد در اجودیت او .
۳. ساختن وبلاگ را از همان کسی یاد گرفتم که به من یشنهاد اعتراف داد .
۴. بیشتر از اینکه عمل کرده باشم ، حرف زده ام .
۵. اعتراف کردن را دوست ندارم .
" وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ"- كلمه" غيبت"- به طورى كه در مجمع البيان معنا كرده- عبارت است از اينكه در غياب كسى عيبى از او بگويى كه حكمت و و جدان بيدار تو را از آن نهى كند. البته فقهاء اين كلمه را به خاطر اختلافى كه در مصاديقش از حيث وسعت دارد، به عبارتهاى مختلفى تفسير كرده اند كه برگشت همه آن عبارتها به اين است كه در غياب كسى در باره او چيزى بگويى كه اگر بشنود ناراحت شود. و به همين جهت بدگويى دنبال سر فردى كه تظاهر به فسق میكند را جزء غيبت نشمرده اند، (چون اگر بشنود كه دنبال سرش چنين گفته اند ناراحت نمیشود).
و شارع اسلام از اين جهت از غيبت نهى فرموده كه: غيبت اجزاى مجتمع بشرى را يكى پس از ديگرى فاسد میسازد، و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحى كه از هر كسى توقعش میرود ساقط میكند، و آن آثار صالح عبارت است از اينكه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديگر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتى از هر خطرى با او يكى شود، و ترسى از ناحيه او به دل راه ندهد، و او را انسانى عادل و صحيح بداند، و در نتيجه با او مانوس شود. نه اينكه از ديدن او بيزار باشد و او را فردى پليد بشمارد. در اين هنگام است كه از تك تك افراد جامعه آثارى صالح عايد جامعه میگردد، و جامعه عينا مانند يك تن واحد متشكل میشود. و اما اگر در اثر غيبت و بدگويى از او بدش بيايد و او را مردى معيوب بپندارد، به همين مقدار با او قطع رابطه مىكند، و اين قطع رابطه را هر چند اندك باشد، وقتى در بين همه افراد جامعه در نظر بگيريم، آن وقت مىفهميم كه چه خسارت بزرگى به ما وارد آمده، پس در حقيقت عمل غيبت و اين بلاى جامعه سوز به منزله خورهاى است كه در بدن شخص راه يابد، و اعضاى او را يكى پس از ديگرى بخورد، تا جايى كه به كلى رشته حياتش را قطع سازد.
و انسان كه از روز ازل به حكم ضرورت، اجتماع تشكيل داد، براى اين تشكيل داد كه يك زندگى اجتماعى داشته باشد، و در اجتماع داراى منزلتى شايسته و صالح باشد، منزلتى كه به خاطر آن ديگران با او بياميزند، و او با ديگران بياميزد، او از خير ديگران بهره مند، و ديگران از خير او برخوردار شوند. و غيبت عامل مؤثرى است براى اينكه او را از اين منزلت ساقط كند و اين هويت را از او بگيرد. در آغاز يك فرد را از عدد مجتمع صالح كم كند، و سپس فرد دوم و سوم را، تا آنجا كه در اثر شيوع غيبت تمامى افراد جامعه از صلاحيت زندگى اجتماعى ساقط شوند، و صلاح جامعه به فساد مبدل گردد، و آن وقت ديگر افراد جامعه با هم انس نگيرند، و از يكديگر ايمن نباشند، و به يكديگر اعتماد نكنند، آن وقت است كه دواء كه همان تشكيل جامعه از روز نخست بود، به صورت دردى بى دواء درمی آيد.
پس غيبت در حقيقت ابطال هويت و شخصيت اجتماعى افرادى است كه خودشان از جريان اطلاعى ندارند و خبر ندارند كه دنبال سرشان چه چيزهايى میگويند، و اگر خبر داشته باشند و از خطرى كه اين كار برايشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز میجويند و نمىگذارند پرده اى را كه خدا بر روى عيوبشان انداخته به دست ديگران پاره شود، چون خداى سبحان اين پرده پوشيها را بدين منظور كرده كه حكم فطرى بشر اجراء گردد، يعنى اينكه فطرت بشر او را وامیداشت تا به زندگى اجتماعى تن در دهد، اين غرض حاصل بشود، و افراد بشر دور هم جمع شوند، با يكديگر تعاون و معاضدت داشته باشند، و گر نه اگر اين پرده پوشى خداى تعالى نبود، با در نظر گرفتن اينكه هيچ انسانى منزه از تمامى عيوب نيست، هرگز اجتماعى تشكيل نمیشد. " ترجمه المیزان "
و لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه فکرهتموه حجرات آیه ۱۲
" نباید بعض شما دیگری را غیبت کند . آیا دوست می دارد یکی از شما که گوشت برادر خود را بخورد ، در حالی که مرده است . البته بد می دارید آن را "
در این آیه شریفه احتمالاتی است : یکی اینکه بیان کیفیت عذاب باشد. بدین معنا که غیبت در آخرت به صورت خوردن گوشت مرده مجسم می شود . شاهد این احتمال روایتی است از پیامبر اکرم که فرمود : " در شب معراج گروهی را دیدم که گوشت مردار می خوردند . از جبرئیل پرسیدم : اینها چه کسانی هستند ؟ گفت : اینها کسانی هستند که در دنیا گوشت مردم را می خوردند . " یعنی غیبت مردم را می کردند .
احتمال دیگر اینست که تشبیه تنزیل حکمی باشد .
ویل لکل همزه لمزه
بعضی گفته اند : همزه کسی است که روبرو بد گویی کندو لمزه کسی که در غیاب شخص . و بعض دیگر : همزه طعن زننده و لمزه غیبت کننده و بعضی بالعکس . که به هر حال شامل غیبت کننده ی باشد.
ویل به معنی دراکه ای از درکات جهنم یا چاهی در آن است. و به معنی شدت عذاب هم استعمال شده.بر گرفته شده از کتاب شریف گناهان کبیره شهید دستغیب
شما می دونید کار فرهنگی یعنی چه ؟ ما که نفهمیدیم . هر کسی را هم که دیدیم ، می گوید کار فرهنگی می کنم . راستی منظور چیست ؟چه فرهنگی را می خواهیم تبلیغ کنیم . منظور از فرهنگ چیست ؟ تا معنای فرهنگ معلوم نباشد چگونه می توانیم کار فرهنگی را معنا کنیم ؟ اگر منظور از فرهنگ ، فرهنگ اسلامی است پس چرا کسانی ادعای کار فرهنگی دارند که یک کلمه از اسلام نمی فهمند و بدتر از آنها کسانی در راستای کار فرهنگی خود یک کلمه از اسلام را هم مطرح نمی کنند . پس چرا اصول اخلاقی در کارهی فرهنگی تعطیل شده ؟ چرا کسی که معتقد به اینست که " هدف وسیله را توجیه می کند "باید دم از امام حسین (ع) بزند ؟ چرا کسی که برای پیشروی بهتر در کار خود به هر گناهی متوسل می شود به عنوان عناصر فرهنگی کار آمد معرفی می شود ؟ و اصلا چرا کسی که از فرهنگ یک کلمه نمی فهمد ، عناصر موفق فرهنگی را معرفی کند ؟ ما باید تکلیفمان را با خودمان مشخص کنیم ؟ آیا کار فرهنگی یعنی هیا هو و سر وصدا ؟ یعنی حقه بازی ؟ یا یعنی شلوغ بازی ( قابل توجه خیلی ها) کوتاه کنم به اینکه عزیز من هر کاری راهی داره .
در شرط دوم توبه گفته شد که باید عزم کنی بر ترک گناه . پر واضح تا گناه را نشناسیم این شرط محقق نخواهد شد کما لا یخفی فانه من باب " سالبه بانتفاع موضوع " . پس تا گناهان را نشناسیم عزم بر ترک آن هم معنایی نخواهد داشت . نتیجه اینکه اگر خدا بخواهدقصد داریم سلسله بحث هایی را در مورد شناخت گناهان شروع کنیم، که البته تا آنجا که امکان داشته باشد سعی نویسنده بر آن است که مطالب محقق باشد تا استفاده ای از آن برده شود . در آخر از خواننده این مطلب خواهشمندم که برای موفقیت این بنده ی نا چیز دعا کند . و السلام
در ابتدا اهمیت توبه را دانستیم و دانستیم که توبه شرط قبولی اعمال می باشد ، یعنی بدون توبه واقعی هیچ یک از اعمال مورد قبول واقع نمی شود . سپس بر آن شدیم تا ماهیت توبه را شناسایی کنیم . گفتیم که طبق فرمایش امیر مومنان توبه شش شرط دارد که شامل دو رکن ، دو شرط قبولی و دو شرط کمال می باشد . اولین رکن توبه همان ندم وپشیمانی نسبت به گناهان گذشته می باشد که لازمه آن انقلاب درونی می باشد . پس " اوله الندم علی ما مضی " . دومین رکن توبه عزم راسخ بر ترک گناه می باشد ، یک تصمیم مردانه . شرط اول برای قبولی توبه ادای حقوق مردم می باشد ، حال چه این حقوق را در کودکی ضایع کرده ایم یا بزرگسالی ، فرقی نمی کند چون احکام وضعی مشترک است میان بالغ و نا بالغ . شرط دوم ادای حقوق الهی . نماز قضا ، روزه قضا ، کفاره روزه ، کفاره حنث نذر وقسم و ...
اولین شرط کمال توبه اینست که گوشتهایی را که در حال غفلت یا گناه روییده است آب کنی . نا برده رنج گنج میسر نمی شود . و بالاخره باید رنج طاعت را ببدن خود بچشانی تا لذت عبادت را بچشد که در این صورت شرط دوم را نیز محقق ساخته ای .
شهيد مطهري مي فرمايد :
شمين شرط را هم برايتان عرض بكنم ، فرمود به اين بدن كه اينهمه لذت معصيت راچشيده است ، رنج طاعت را بچشان ، از نازك نارنجی بودن بيرون بيا ، با نازك نارنجی گری آدم بنده خدا نمیشود ، اصلا انسان نمیشود ، آدم نازك نارنجی انسان نيست . روزه میگيری سخت است ، مخصوصا چون سخت است بگير . شب ميخواهی تا صبح احيابگيری برايت سخت است ، مخصوصا چون سخت است اين كار را بكن . يك مدتی هم بخودت رنج سختی بده ، خودت را تأديب كن . قرآن دوتعبير دارد كه اين دو تعبير را بعد از توبه ذكركرده است . يكی اينكه توبه رابا تطهير توأم ميكند . مثلا ميگويد : « ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين » ( 1 ) . خدا توبه كنندگان و ستشو گران را دوست ميدارد . قرآن چه ميخواهد بگويد ؟ میگويد توبه كن و با آب توبه خودت راشستشو بده ، پاك كن . چشم بينا داشته باش ، نظافت تنها به هيكل و بدن نيست . نظافت بدن را خوب درك كردهايم . البته اين نهتنها عيب نيست كه كمال هم هست ، بايد هم درك كنيم . پيغمبر مااز نظيفترين مردم دنيا بود . هر روز ميرويم دوش میگيريم ، هر چند روز يكبار تمام بدن خودمان راصابون میزنيم ، پيراهن خودمان راعوضميكنيم ، كت و شلوار خودمان را مرتب لكه گيری میكنيم . چرا ؟ میخواهيم پاكيزه باشيم . آخر تو فقط همين هيكل هستی ؟ ! خودت را پاكيزه كن ، روحت را پاكيزه كن ، قلبت راپاكيزه كن ، دلت را پاكيزه كن ، اين قلب و دل و روح را با آب توبه پاكيزه كن . « ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين ». تعبير ديگر قرآن اينست كه توبه را در موارد ديگری مقرون به كلمه اصلاح میكند :
« فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله يتوب عليه ان الله غفور رحيم
ديشب عرض كردم كه يكی از مشخصات وخصوصيات انسان اين است كه گاهی نيمی از وجود او عليه نيم ديگر وجودش قيام میكند ، انقلاب میكند و عرض كردم كه اين قيام و انقلاب گاهی از طرف مقامات دانی وجود انسان است ، شهوت قيام میكند ، غضب قيام میكند ، شيطنت قيام میكند ، و گاهی از طرف مقامات عالی روح انسان است ، عقل قيام میكند ، فطرت قيام میكند ، وجدان قيام ميكند ، دل و عمق ضمير قيام ميكند . اگر قيام از طرف مقامات نامقدس وجود انسان باشد ( اينجا كه عالی ودانی میگوئيم يعنی مقدس و غير مقدس ) ، از طرف عناصر حيوانی باشد ، نتيجه اين قيام و انقلاب ، بلبشو است ، اسمش بلو است . ديشب مثال زدم ، افرادی كه بنام قدس و زهد و تقوا از لحاظ شهوات محروميت كشيدهاند و بخودشان محروميت دادهاند ، يكمرتبه میبينيد كه افسار گسيخته ميشوند ، يك حالت بلوا وآشوب عجيبی بر آنها حكمفرما میشود . اسم اين جز انفجار و بلوا نيست . ولی اين بر خلاف قيام و انقلابی است كه از طرف عناصر مقدس وجود انسان ايجاد ميشود . انقلابی كه عقل در وجود انسان بكند ، كودتايی كه فطرت خداشناسی وخدا پرستی انسان در وجود او بكند ، يك انقلاب مقدس است . انقلاب مقدس توأم باصلاح است ، انقلاب مقدس آثار شوم گذشته را از بين میبرد ، انقلاب مقدس قصاص ميكند . « و لكم فی القصاص حيوش يا اولی الالباب »( 1 ) . عرض كردم كه علی ( ع ) فرمود : از بدن خودت انتقام بكش ، قصاص بگير . گوشتهايی را كه از حرام روئيده است آب كن . اين همان قصاص كردن و انتقام گرفتن از شهوات نفسانی است . انقلاب وقتی كه مقدس شد ، میخواهد آثار شوم گذشته را از ميان ببرد و از ميان هم میبرد . اين است كه قرآن اين طور تعبير میكند :
« فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح »آنكه توبه كند و اصلاح نمايد . اصلا توبه يك قيام اصلاحی است ، و غير از اين چيزی نيست .
شهید آیه الله مطهری می فرماید :
بعد علی ( ع ) دو موضوع را فرمود كه شرط كمال توبه واقعی است . فرمود : توبه ، آنوقت توبه است كه اين گوشتهايی را كه در حرام رويانيدهای ، آب كنی . اينها گوشت انسان نيست . يعنی چه ؟ يعنی اين گوشتهائی كه در مجالس شب نشينی در بدن تو آمده است ، اين هيكلی كه درست كردهای از حرام و استخوانت از حرام است ، پوستت از حرام است ، گوشتت از حرام است ، خونت از حرام است ، بايد كوشش كنی كه اينها را آب كنيد وبجای اينها گوشتی كه ازحلال روئيده باشد ، پيدا شود . خودت را ذوب كن . حتما باور نمیكنيد . ابوی ما نقل میفرمودند كه مرحوم حاج ميرزا حبيب رضوی خراسانی كه شعرهايش را حالا زياد میشنويد و يكی ازمجتهدين بزرگ خراسان ومردی عارف و فيلسوف و حكيم بوده است ، هيكل خيلی بزرگی داشت و مرد بسيار چاقی بود . اين مرد در اواخر عمرش باشخصی كه اهل دل ومعنا و حقيقت بوده مصادف میشود . حاج ميرزا حبيب با آن مقامات علمی و با آن شهرت اجتماعی و با اينكه مجتهد درجه اول خراسان بود ، رفت پيش اين مرد زاهد متقی و اهل معنی زانو زد . ايشان گفتند بعد از مدتی حاج ميرزا حبيب با آن هيكل را ديدم در حاليكه كوچك شده بود ( مردم میروند اروپا برای لاغر شدن رژيم غذايی میگيرند ! ) ماديديم هيكل حاج ميرزا حبيب در آخر عمرش كوچك شده آب شده . مصداق سخن علی ( ع ) شد كه اين گوشتهائی را ( البته من به ايشانجسارت نمیكنم و نمیگويم از راه حرام ) كه در حال غفلت روئيده است ، آب كن .
شرط دوم [ قبول ] توبه اينست كه حقوق الهی را ادا كنی . حق الهی يعنی چه ؟ مثلا روزه حق الله است ، روزه مال خداست . روزههايی را كه خوردهای بايد قضا بكنی . نمازهائی را كه ترك كردهای بايد قضايش را بجا بياوری . مستطيع بودهای و حج نرفتهای . حجت را بايد انجام بدهی ، اينها شوخی نيست . در مساله حج وارد است كه اگر كسی مستطيع بشود وهيچ عذر شرعی نداشته باشد يعنی استطاعت طبيعی داشته باشد واز نظر راه مانعی نباشد ، استطاعت مالی داشته باشد وامكانات ثروتش به اواجازه بدهد ، استطاعت بدنی داشته باشد و مريض نباشد كه قدرت رفتن نداشتن باشد ، و در عين حال به حج نرود ونرود تا بميرد ، چنين كسی هنگام مردن ، مسلمان از دنيا نخواهد رفت . فرشتگاه الهی ميايند و به او میگويند : « مت ان شئت يهوديا و ان شئت نصرانيا » ( 1 ) ، تو كه اين ركن اسلامی را به جا نياوردهای ، حالا مخير هستی ، میخواهی يهودی بمير ، میخواهی نصرانی بمير ،
تو ديگر نمیتوانی مسلمان بميری . چطور ميشود انسان مسلمان باشد و نماز نخواند ؟ ! يادم افتاد دو سه شب پيش كه راجع به فضيل بن عياض صحبت كردم بعد نامهای بمن دادند از يك خانم محترمهای كه در آن نوشته بودند شما اگر به مستمعين خودتان احترام ميگذاريد ، اين را هم در جلسه بگوئيد . چون گفتنش مانعی ندارد ، بلكه بهتر هم هست من ميگويم : ايشان نوشته بود كه من فقط يك شب برای اولين بار به اينجا آمدم و شديدا تحت تأثير قرار گرفتم . تصميم گرفتم باز هم به اينجا بيايم . امشب آمدهام وشبهای ديگر هم خواهم آمد . من ليسانسيه علوم تربيتی هستم ، مديره هستم ( حالا يادم نيست در دبستان يا دبيرستان ) . شما اينهمه گفتيد فضيل بن عياض يك آيه قرآن را شنيد و منقلب شد . يا
راجع به نماز وحضور قلب گفتيد . من بدبخت كه اساسا معنی قرآن را نمیفهمم چه كنم ؟ من كه معنی نماز را نمیفهمم ، حضور قلب برای من چه مفهومی و معنايی دارد ؟ به زبان حال كأنه نوشته كه ماكودكستان رفتيم و دبستان و دبيرستان رفتيم و دانشگاه را طی كرديم ولی قرآن را بماياد ندادند كه ندادند . پس شما در اينجا وسيلهای فراهم كنيد برای اينكه زبان عربی را تعليم بدهند تا حدودی كه مردم كم و بيش با معانی قرآن آشنا بشوند ، با معنی نمازآشنا بشوند و لااقل بتوانند نماز را با روح بخوانند ، قرآن را با روح تلاوت كنند ، يك آيه قرآن كه خوانده ميشود ، بفهمند . من ميخواهم يك جواب عمومی بدهم ( بامشورت رفقا ) . اينجا هميشه اعلام كرده است واين را از او جب واجبات میداند كه مسلمانها بازبان عربی آشنا بشوند ، بفهمند كه در نماز چه ميگويند ، قرآن خودشان را بفهمند .
ولی چه بايد كرد ، حرص دنيا آنچنان مارا گرفته است كه چون زبان انگليسی كليد در آمد و ماديات است ، بچه هفت ساله مان را هم میفرستيم تا زبان انگليسی ياد بگيرد . كمتر خانوادهای است كه لااقل يك نفر در آن زبان انگليسی را نداند ولی حاضر نيستيم يك كلاس عربی تشكيل بدهيم وزبان عربی
را بخاطر خدا ياد بگيريم ، بخاطر نمازمان ياد بگيريم ، بخاطر قرآنمان ياد بگيريم .
شهید آیت الله مطهری می فر ماید :
شرط اول اينست كه حقوق مردم ، حق الناس را بايد برگردانی . خدا عادل است ، از حقوق بندگانش نمیگذرد . يعنی چه ؟ مال مردم را خوردهای ؟ بايد يا آن مال را برگردانی با صاحبش يا لااقل او را راضی بكنی . از مردم غيبت كردهای ؟ بايد استرضا بكنی ، بروی خودت را بشكنی ، بگوئی آقا من از تو غيبت كردهام ، خواهش میكنم از من راضی باش . جريانی من خودم دارم كه نمیدانم گفتنش درست است يا نه ؟ طلبه بودم . در ايام طلبگی هم البته كمتر از جاهای ديگر ، ولی خوب اتفاق میافتد كه انسان مینشيند در يك مجلسی ، عدهای از اين آقا و آن آقا غيبت میكنند . يكوقت هم میبينی خود انسان گرفتار میشود . خدا رحمت كند مرحوم آية الله العظمی آقای حجت رضوان الله عليه را . من يكدفعه در شرايطی قرار گرفتم و بااشخاصی محشور بودم كه اين مرد كه حق استادی بگردن من داشت و من سالهاخدمت ايشان درس خوانده بودم ، و حتی در درس ايشان در يك مسابقه عمومی ازايان جائزه گرفته بودم ، مورد غيبت واقع شد . يكوقت احساس كردم كه اين درست نيست من چرا در چنين شرايطی قرار گرفتم ؟ ايشان در يك تابستانی به حضرت عبدالعظيم تشريف آورده بودند . يك روز بعد ازظهری بود رفتم درب خانه ايشان را زدم ، گفتم بگوئيد فلانی است . ايشان در اندرون بودند ، اجازه دادند . يادم هست كه رفتم داخل ، كلاهی بر سرايشان بود و بر بالشتی تكيه كرده بودند ( پير مرد ومريض بود ، دو سه سال قبل از فوت ايشان بود ) . گفتم آقا آمدهاممطلبی را به شما عرض كنم . فرمود چيست ؟ گفتم من از شما غيبت كردهام ولی البته كم ، اما غيبت نسبتا زيادی شنيدهام ، و من از اين كار پشيمانم كه چرا در جلسهای كه از شما غيبت میكردند حاضر شدم و شنيدم و چرا احيانا بدهان خودم هم غيبت شما آمد و من چون تصميم دارم كه ديگر هرگز از شماغيبت نكنم و هرگز هم غيبت شما را از كسی استماع نكنم ، آمدهام بخود شما عرض بكنم كه مرا ببخشيد از من بگذريد . از مرد با بزرگواری ای كه داشت بمن گفت : غيبت كردن ازامثال ما دو جور است ، يكوقت بشكلی است كه اهانت به اسلام است و يكوقت به شخص ما مربوط ميشود ( من دانستم مقصود ايشان چيست ) نه ، منچيزی نگفتم و جسارتی نكردم كه به اسلام توهين بشود ، هر چه بوده مربوط به شخص خودتان است . گفت من گذشتم .
انسان اگر ميخواهد توبه كند بايد حقوق وديون مردم را بپردازد . آن كسی كه زكات به او تعلق گرفته و نداده ، حق الناس به گردنش است و بايد بپردازد ، آن كسی كه خمس به گردنش است و نداده حق الناس به گردنش است وبايد بپردازد ، آن كسی كه به رشوه خورده است بايد به صاحبش بر گرداند . هر كسی از راه حرامی مال به دست آورده بايد بر گرداند . اگر جنايتی بر كسی وارد كرده است ، بايد او را استرضا كند . همين طوری كه نميتوان گفت توبه ! علی ( ع ) فرمود : شرط توبه اينست كه حقوق مردم را بپردازی . مثلا مال مردم راخوردهای وحالا هيچ چيز نداری كه بدهی و در يك شرايطی هم هستی كه به او دسترسی نداری ، مثلا اومرده است . در اينجا استغفار كن ، برايش طلب مغفرت كن ، خدا انشاء الله او را راضی میكند .
شهید مطهری در کتاب آزادی معنوی می فرماید :
"ركن دوم توبه چيست ؟ فرمود : « العزم علی ترك العود » ، يك تصميم مردانه ، يك تصميم جدی كه ديگر من اين عمل ناشايست را تكرار نمیكنم . البته شما نباید در هیچ حالمایوس باشید ، نگوئيد پس كار ما تمام است ، نه « لا تقنطوا من رحمة الله »( 1 ) ، از رحمت الهی مأيوس نباشيد . از هر چه گناه داريد بر گرديد ، خدا میپذيرد . همه شرايط را ذكر كردهاند ، ولی حد واندازه برای گناه ذكر نكردهاند . نگفتهاند اگر گناهت به اين حد رسيد توبهات قبول میشود واز آن بالاتر كه شد نه ، بلكه گفتهاند توبه كن قبول میشود اما به شرط اينكه واقعا توبه كنی . اگر آتش درونی در تو پيدا بشود ، انقلاب مقدس در روح تو پيدا بشود و تصميم بر عدم عود بگيری ، توبه تو قبول است ، اما بشرط اينكه تصميم تو واقعا تصميم باشد ، نه اينكه بيائی اينجا پچ پچی هم با خودت بكنی و بگوئی عجب وضع بدی داريم و بيرون كه رفتی فراموش بكنی . اين بدرد نمیخورد و بدتر است . اما فرمود كسانی كه استغفار میكنند وباز گناه راتكرار میكنند استغفار شان از استغفار نكردن بدتر است . چون اين مسخرهكردن توبه است ، استهزاء خداست ، استهزاء توبه است . اين دو تا ، ركن توبه است : اول ندامت ، حسرت ، اشتعال درونی ، ناراحتی از گذشته ، پشيمانی كامل از گناه و دوم : تصميم قاطع و جدی برای تكرار نكردن گناه ."